شب یلدا
🖊 برای یلدایی که بود،
و برای یلدایی که دیگر نیست
یلدا، این بلندترین شب سال، این شب چله خاطرهها! در سالهای خوشیِ ایران، یلدا فقط یک شب نبود، که جشنِ زندگی بود؛ جشنی که خانهها را گرم میکرد، دلها را به هم پیوند میداد و زمستانِ سرد را به بهارِ امید بدل میساخت.
یادم میآید آن شبها را... وقتی که غروب میشد، مادر با آن دستهای پینهبسته و لبخند مهربانش می گفت امشب شب چله است
سفره سفیدی را پهن میکرد روی کرسیِ چوبیِ قدیمی. بوی انارِ دانهدرشتِ مشگی، بوی گندم برشته همه جا می پیچید
گاهی هم مقداری سنجد و توت و کشمش ، سفره محقرانه و اما گرم ما را پر می کرد
پدر، با لبخندی که هنوز در ذهنم میدرخشد، مینشست کنار بخاریِ نفتی و در ضبط صوت قدیمی ،کاستی از آشیق غریب یا اصلی و کرم می گذاشت تا همه به قصه ها و داستان قهرمانان و عاشقان ترکی گوش دهیم. بچهها دورش جمع میشدیم،. صدای تق تق تخمه شکستن، خندههای بیپایان خواهر و برادرها، خاطراتی که از زبان پدربزرگ و مادربزرگ مثل رود جاری میشد.... و ما، با چشمان گشاد، در آن شبِ بیپایان غرق میشدیم.
آن زمان، یلدا یعنی وفور، یعنی برکت، سفرهای که هیچگاه خالی نمیشد. انارهایی که دانهدانهشان مثل یاقوت میدرخشید و وقتی میترکید، آبش روی لبها میریخت و شیرینیاش تا عمق جان نفوذ میکرد. آجیل و شیرینی، میوههای رنگارنگ هم حتی اگر نبود لبخندِ مردم بود و شادی درونی شان. مردمِ سیر، مردمِ امیدوار، مردمی که میدانستند فردا خورشید دوباره طلوع میکند و روزها بلندتر میشود.
مینشستیم دور هم تا سحر، قصه میگفتیم و اصلا فکر کردن به چه کنم چه کنم های فردا بی معنی بود
از آینده حرف میزدیم. هیچکس تنها نبود. هیچکس گرسنه نبود. هیچکس نگران قبض برق و گاز و نان نبود.
چیزی بنام گرانی افسارگسیخته طلا و دلار نبود و اصلا این واژه ها هیچگونه مفهومی برای ما نداشتند
یلدا، شبِ اتحاد بود، شبِ شادیِ بیپایان، شبِ امید.
اما حالا... آه، حالا که این کلمات را در نیمه شب یلدا مینویسم، اشک است که روی صفحه میریزد.
یلدا هنوز میآید، اما دیگر آن یلدا نیست. سفرهها کوچک شدهاند، گاهی حتی پهن نمیشوند. انار، اگر باشد، گران است، کمیاب است، و دانههایش دیگر آن برقِ قدیم را ندارد.
آجیل؟ رویایِ دور شده برای بسیاری است .
و بسیاری از خانهها، حتی یک دانه انار هم ندارند که بترکانند و بگویند: «شب یلدا مبارک!»
و پدرها مانده اند با شرمساری از فرزندانشان با اینکه کمرشان از فرط کار فراوان و شبانه روزی شکسته است و صورتشان که از خجالت نداشته ها سر به گریبان تفکرات مبهم فرو رفته است
مردم، در این بلندترین شب سال، نه از سر شادی، که از سر خستگی زود میخوابند. کرسیها رفتهاند، بخاریهای نفتی خاموش شدهاند، و به جایشان، قبضهای سنگین و نگرانیِ فردا آمده اند کودکان، دیگر قصه های مادر و مادر بزرگ را نمیشنوند؛ از قصه و خاطره ها خبری نیست اگر هم باشد قصه نانِ شب و دارو و مدرسه است که در خانهها روایت میشود.
یلدای امروز، شبِ تنهایی است. شبِ مهاجرتِ فرزندان، شبِ خالی شدنِ خانهها، شبِ دلتنگیِ پدران و مادرانی که نوههایشان را فقط در صفحه گوشی میبینند. شبِ فقر است، شبِ تورم است،
شبهایی است که فقط استوریهای شاد و غمگین گذاشته می شود و گردش در فضای یأس انگیز و نفرت آور مجازی که آنهم نه از سر شوق ، که شاید از روی سردرگمی است...
خورشید هنوز طلوع میکند، اما برای بسیاری، دیگر امیدی به بلند شدنِ روزها نیست.
ای کاش میشد برگردیم به آن سالهای خوشی. ای کاش دوباره میشد دور کرسی نشست، انار شکست، فال گرفت و خندید.
ای کاش و ای کاش فقط یکبار دیگر می شد نشست به پای قصه های مادر بزرگ
قصه هایی از جنس جن و غول بیابانی و از ما بهتران.
ع. مومنی
💠💠


