طبیب ، وقتی برای من زار تلف نکن
درد های من با تو مداوا نمی شود
درد در عمق دلم رسوب کرده است
این درد به هیچ مرهمی دوا نمی شود
علی مومنی
از اول کشت و کار مراقب مزرعه بود
در سرما و گرما ، میان آب ، باد ، طوفان
و چه قدر وظیفه اش را خوب انجام داده بود
با هیچ پرنده ای هم رفاقت نکرده بود
و با هیچ کلاغی هم طرح دوستی نریخته بود
وفادار بود به مزرعه دار پیر
اما قصه اش روزی به انتها رسید که مزرعه دار با خودش گفت:
فردا دیگر وقت درو شده...
به همین خاطر با گستاخی تمام پائینش آورد و با یک شعله آنرا به آتش کشید
اینک دیگر هیچ نشانی نمانده بود جز تلی از خاکستر
از آن مترسک مزرعه...
و این قصه ادامه دارد و قصه ی خیلی از آدمهاست
ع.مومنی
من فدای بارگاه حضرت معصومه ام
آرزومند نگاه حضرت معصومه ام
دست من می گیرد امشب ، مثل آهویی غریب
تا گدای روسیاه حضرت معصومه ام
علی مومنی